به روی برگهایی راه می روی
که رد پای خورشید را دارد
قدش بلند شده است
بلند تر از ستون ها
پوست کلفت شده دفترش
دارد پاهایم از هفت سالگی بیرون می کند
فردا دیر نیست
که تو به هشتی میرسی
که هفتصد و بیست و نه تبر هم نمی تواند گردنت را بزند
جایی که واژه های خونی رنگ اسمان می گیرد
اما من می خواهم
درون هفت سالگی بمانم
که بوی اسفند
کندر
کاهگل
بوی انگشترفیروزه ای مادر بزرگ
بوی میم را می دهند.