بهترین کلام جاده
سوسوی اولین چراغ.
۲۶/۴/۸۷
نه کوله ای
نه مقصدی
شاید با تاول های نوشته شده
روی دستهایت
همین...
به عروسک هایش احترام میگذارد
و هیچ وقت انها رادرون جعبه زندانی نمی کند
او مورچه های روی چوب بستنی
که در حوض خانه من هستند را دریانوردان بزرگ می نامد
فاطمه اندیشه سبزی دارد
اما شعر هایش را به رنگ موهای وزوزی من میکشد
وفکر می کندمن بلند قد ترین مرد دنیا هستم
اما او نمی داند من یک شاعر تبعیدی
در جزیره ادمخوارها هستم
که شعر هیچ ارزشی ندارد.
سفر
فراسو فراسو
خسته شدم
یک وجب خاکت را پس بگیر.

سعی کن از تاریکی ها
از ستاره ها
لذت ببری
اما صدای پای برهنه تو به گوش می رسد
ـمن گرسنه ام
ـمن گرسنه تر از آنم که عاشقانه بخورم
فقط از تاریکی نمیترسم
من یک درخت هستم
که کفشهایم را گم کرده ام
نگاه من پر از انجیر
تفاوت!!!
از دور دست شهرم عبور میکنم
از کنار لحظه های مضحک یک مترسک
کسی نمیتواند به تو راه رفتن بیاموزد
وکلاغها که می ترسند احمقتر از تو به روی کوه می نشینند
به استواریت فکر میکنند
بی فایده است اینهمه سنگ که کوه انها را حل میدهد
تا خودش را لاغر کند
من روز حرکت میکنم
شب با تمام ستاره هایش هم روشن نمی شود
من روز حرکت می کنم
ویک ستاره برای من کافی است
یک ستاره که طلوع میکند
انروز من به تمام کلاغ ها ومترسک ها میخندم
(و به استقبال تمام مسافرانی میروم
که به خانه هاشان برمیگردند)
به عاشقانه هایم که میرسم
از ناودان گونه هایت
صدای باران می اید