دستم دیگر نمی لرزد
دار می زنم
پایم لنگ نمی زند
می رقصم فریاد می زنم
های های می خندم
آی
چقدر مثل شما شده ام.
(ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) بر عموم مسلمانان جهان مبارک باد)
عمران
مریم
مسیح
محمد
فاطمه
حسین
من
کلمه.
آن هشت خانه را
بیا بگیر
از ما تنها یک سنگ مانده است.
اسم هامان هنوز رویش هست
چرا نمی آیی.
نردبان ندارم
که تورا به آسمان ببرم
اما هنوز چند تیله دارم
که دستهایت را خاکی کنم.
بخندشاید این
تنها دارایی ما باشد.
گدای کوشه نشینی تو حافظا مخروش
تو رفتی
و آزادی
پرنده ای بود
که سنگ شد.
بهار
برایش چه فرقی می کند
درخت خشکیده.
آدم ها سیاه
چپقی ها هنوز همان هفت تا هستند.
به چپ چپ
به راست راست
هی اسفندی حالا با نوک دماغت
تا آخر پادکان بنویس
اینجا قزل آلا در جریان مسیر آب شنا میکند
تو کرم باشی یا یک پروانه
کاش تولدت را هم فراموش میکردم.
صبح آمد چند متر نور کشیدم
به خیابان رفتم پاییز کشیدم
سپوری دیدم زحمت کشیدم
گدایی دیدم رنج کشیدم
روسپی دیدم خودم را به کوچه علی چپ کشیدم
تو را ندیدم باران کشیدم
نامم را فراموش کرده بودم.
تا ایستگاه بعدی هر چه می خواهی باش
یک عروسک وزوزی داری
اما من تمام سوتهای دنیا را بلدم
این تقاضا نامه از من نیست
خیانت می کنم به چشمهایم
به نا مه های سپید
که دارد روی پیشانی ام ورق می خورد
که داردبه ساعت دوی بعد از ظهر نزدیک می شود
اگر خدای آبی ام را آورده ای توقف کنید
وگرنه
خدا بیامرزد
مسافر
و ایستگاه
و تمام لعنتی های بایگانی شده
بگذرید
بگذارید نفس بکشم
من به همین صندلی ده سانتی ام عادت کرده ام
بگذرید.........
به روی برگهایی راه می روی
که رد پای خورشید را دارد
قدش بلند شده است
بلند تر از ستون ها
پوست کلفت شده دفترش
دارد پاهایم از هفت سالگی بیرون می کند
فردا دیر نیست
که تو به هشتی میرسی
که هفتصد و بیست و نه تبر هم نمی تواند گردنت را بزند
جایی که واژه های خونی رنگ اسمان می گیرد
اما من می خواهم
درون هفت سالگی بمانم
که بوی اسفند
کندر
کاهگل
بوی انگشترفیروزه ای مادر بزرگ
بوی میم را می دهند.
بهترین کلام جاده
سوسوی اولین چراغ.
۲۶/۴/۸۷
نه کوله ای
نه مقصدی
شاید با تاول های نوشته شده
روی دستهایت
همین...
به عروسک هایش احترام میگذارد
و هیچ وقت انها رادرون جعبه زندانی نمی کند
او مورچه های روی چوب بستنی
که در حوض خانه من هستند را دریانوردان بزرگ می نامد
فاطمه اندیشه سبزی دارد
اما شعر هایش را به رنگ موهای وزوزی من میکشد
وفکر می کندمن بلند قد ترین مرد دنیا هستم
اما او نمی داند من یک شاعر تبعیدی
در جزیره ادمخوارها هستم
که شعر هیچ ارزشی ندارد.
سفر
فراسو فراسو
خسته شدم
یک وجب خاکت را پس بگیر.

سعی کن از تاریکی ها
از ستاره ها
لذت ببری